تبليغاتX
عاشق

 

با تو ، همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم ،

 

با تو ، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند ،

 

با تو ، کوهها حامیان وفادار خاندان من اند ،

 

با تو ، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند ،

 

ابر حریری است که بر گاهواره من کشیده اند ،

 

با تو ، دریا با من مهربانی می کند ،

 

با تو ، سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند ،

 

با تو ، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند ،

 

با تو ، من با بهار می رویم ،

 

با تو ، من در عطر یاس ها پخش می شوم ،

 

با تو ، من در هر شکوفه می شکفم ،

 

با تو ، من در طلوع لبخند می زنم ، در هر تندر فریاد شوق می کشم ،

 

در حلقوم مرغان عاشق می خوانم ، در نای جویباران زمزمه می کنم .

 

با تو ، من بودن را ، زندگی را ، شوق را ،

 

عشق را ، زیبائی را ، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم .

 

با تو ، من در خلوت این صحرا ، در غربت این سرزمین ، در سکوت این آسمان ،

 

در تنهائی این بی کسی ، غرق فریاد و خروش جمعیتم ،

 

و "بوی باران ، بوی پونه ، بوی خاک ،

 

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک " ،

 

همه خوشترین یادهای من ، شیرین ترین یادگارهای من اند .

 

بی تو ، من ......

نه ، از بی تو بودن نمیگم چون هیچوقت خودمو بی تو حس نکردم . از با تو بودن ، دل برام عادتی

ساخته که بی تو بودن رو باور ندارم ، همیشه و همیشه با تو بودم ...

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه 1388/02/25 و ساعت 5 قبل از ظهر |

 

تو را دوست میدارم نمی دانم چرا

 

شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من

 

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد

 

ولی سخت بر این مكتوب فرو نشسته ام

 

چه كسی مرا دوست می دارد؟

 

ای فرشته ی نازل شده بر چشمانم

 

ای شقایق زندگیم

 

ای تنها ستاره ی آسمان قلبم

 

ای زیبا ترین زیبایی های محبت

 

ای بهانه ی خواب شبهایم

 

ای تنها نیاز زنده بودنم

 

ای آغاز روز بودنم

 

ای نیمه ی پنهان من

 

و تو ای معشوقه ی من

 

تو را با تمام وجود دوست دارم

 

و می پرستم

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه 1388/01/14 و ساعت 10 بعد از ظهر |

 

چند وقتیه حال خیلی عجیبی دارم

 

 دلم می خواد بیشتر و بیشتر ازت بگم

 

 دلم می خواد اون چیزایی رو که توی دلم هست بیشتر بنویسم

 

 می دونم می خونیش، نه از روی نوشته

 

 هر چقدر بیشتر با تو بودن رو تجربه می کنم

 

 به عمق نیازم به تو و محبتت بیشتر پی می برم

 

 می دونم منو هیچوقت توی دعاهات فراموش نمی کنی

 

. خیلی دوستت دارم مهربون نازنینم


+ نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه 1388/01/12 و ساعت 5 قبل از ظهر |

 

هرشب با حریر پوست تو به خواب می روم

و هر صبح با در آغوش داشتن تو

از خواب بیدار می شوم

نیمه شب وقتی چشم باز می کنم

تابلویی زیبا از آفرینش خداوند را می بینم

موهای پاشیده

چشمانی زیبا

خواب و بسته

لبهایی سرخ و برّاق

زیر لحاف گلدار آبی با گلهای ریز صورتی

با انگشتانم

بر حاشیه ی صورتت

طرح زیبای چهره ات را می کـِشم

وقتی به لبانت می رسد

می بوسی

با دستانم تو را در آغوش می کـِشم

و تو انگار بیدار

خودت را در آغوش من جا می کنی

یک قالب تمام عیار

سرت را به سینه ام

زیر گردنم می چسبانی

و آرام به خوابی آرامتر فرو می روی

گرمای نفسهای تو که به سینه می خورند ،

روح تازه ای در من دمیده می شود

آرام آرام با موهایت بازی می کنم

و با انگشتانم تارهای لطیف موهایت را شانه می کـِشم

یکی

دو تا

سه تا...

دستم را به روی سرت میکشم

و نوازش می کنم

به من نگاه میکنی....

ـ قول میدی هیچوقت تنهام نزاری ؟

آره عزیزم قولِ قول:

و باز در قالب آغوش من فرو می روی

سرت رابه سینه ام

زیر گردنم می چسبانی

و آرام به خوابی آرامتر فرو میروی

گرمای نفسهای تو که به سینه می خورند

روح تازه ای در من دمیده می شود

 

+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه 1388/01/10 و ساعت 4 قبل از ظهر |
 

دوستت دارم

 

پیش تر ها بیش از این از عشق گفته بودم .

 

اکنون چرا ساکتم ؟؟احساس می کنم که ذره ذره ی بدنم اسیر سکونی وحشتناک

 

است ! اکنون که در کنارت هستم چرا؟؟اکنون که در تو گمم چرا؟؟

 

چرا نمی توانم تمام آن چه هست را به تو بنمایانم ؟ انگار نه انگار که تمام وجودم

 

دیوانه ی توست و من به تو چه می گویم !فقط همین دوستت دارم ساده را !!

 

...تو مثل قصه های هزار و یک شبی

 

و فقط نه برای هزار ویک شب

 

که برای هر دمی

 

هر نفس کنار منی ...

چند وقتی است که فکر می کنم که نکند تو خود منی!

 

اصلآ چه تفاوتی دارد ؟؟ من ؟ تو؟ ما ؟ همه ی این ها فقط ضمیرند برای صدا کردن .

 

حتی نامت هم آن چیزی نیست که من در تو می بینم .بزرگتر از آنی که در یک اسم جا شوی.

می خواهم احساسم را بنویسم : دوستت دارم .

 

باز هم تکراری شد و همان دوستت دارم ساده .تو اما دست کم نگیر .

 

دوستت دارم

+ نوشته شده توسط حمید در دوشنبه 1388/01/10 و ساعت 4 قبل از ظهر |
 
  

ای تنها بهانه برای زنده بودنم، نفس کشیدنم دوستت دارم

ای امید و آرزوی من، دنیای من دوستت دارم

ای تو به زیبایی یک گل سرخ، به پاکی یک چشمه زلال، به لطافت باران بهار دوستت دارم

ای تو فصل بهارم، همیشه یارم، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم

ای تو آرامش وجودم، همه بود و نبودم، هستی و تار و پودم دوستت دارم

ای تو طلوع زندگی ام، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم

ای تو عشق زندگی ام، همیشگی ام، ماندنی ام دوستت دارم

دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی 

عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تو لیلی این دل دیوانه ای

به خاطرت جانم را، زندگی ام را، فدایت می کنم، نثارت می کنم 

دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت می کنم

اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم، از تمام وجودم می گویم!

 
+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه 1388/01/09 و ساعت 3 بعد از ظهر |
پیش از اینها فكر میكردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او

هر ستاره پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او كهكشان

رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره توفنده اش
http://aliznia.persiangig.com/image/cry.jpg

دكمه پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچكس از جای او آگاه نیست

هیچكس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین
http://gallery.photo.net/photo/3874009-lg.jpg
بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده وزیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین، از آسمان،از ابرها

زود می گفتند این كار خداست

پرس و جو از كار او كاری خطاست

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
http://th01.deviantart.com/fs28/300W/f/2008/168/3/4/beginning_by_pannaivo.jpg
تا ببندی چشم ، كورت می كند

تا شدی نزدیك ،دورت می كند

كج گشودی دست، سنگت می كند

كج نهادی پای، لنگت می كند

تا خطا كردی عذابت می كند

در میان آتش آبت می كند
http://www.fasleno.com/UserFiles/ehsas_mazhabi.jpg
با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم پر ز دیو و غول بود

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن یك درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تكلیف ریاضی سخت بود

ღ *****ღ

تا كه یكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه در یك روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا كجاست

گفت اینجا خانه خوب خداست!

گفت اینجا می شود یك لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه كرد
http://images.fotosearch.com/bigcomps/DSN/DSN102/1768208.jpg

با دل خود گفتگویی تازه كرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه او بی ریاست
http://xs119.xs.to/xs119/07394/khalvat.bache-konkoori.blogfa.com.jpg
فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده وبی كینه است

مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز كرد

سفره دل را برایش باز كرد

می شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد

میتوان درباره هر چیز گفت

می شود شعری خیال انگیز گفت....



تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیك تر

ღ*****ღ ღ از رگ گردن به من نزدیك تر…


http://i25.tinypic.com/20qyn93.jpg

+ نوشته شده توسط حمید در شنبه 1388/01/08 و ساعت 10 بعد از ظهر |

خداوندا در این سالی که در پیش است، نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای، لیکن

در آغاز طلوع روشن سالی که می‌آید،

کمک کن تا رها سازم ز خود

من کوله بار یک هزار و سیصد و افسوس...

هزار و سیصد و اندوه...

خدایامهربانم کن،

تو چشمان مرا با نور خود بگشا...

تو لبخند رضایت را عطایم کن.

بفهمان زندگی زیباست...

خداوندا، تو راه سبز ایمانرا نشانم ده...

رفیقا، مهربانا، عاشقم فرما

مرا در شط پر مهر گذشتت، شست و شویم ده

تو پاکم کن، قرارم ده.

حبیبا، قدردان خوبی‌ام فرما

تو، گرداننده دل‌ها و چشمانم

تو ای تدبیر بر هر روز و شامم

تو چرخاننده احوال این دنیا

بگردان، حال من را سوی آن حالی که می دانی

                                                               تو آرامش عطایم کن...

خدایا، مزه پاک عطش را بر لبان تشنه‌ام بنشان

بنوشان جرعه‌ای از آن طهور ناب روحانی

مرا مست می جام حضورت کن...

برای محو تاریکی، بسوزان جهل من را،

شعله ام گردانخداوندا...

نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما،

برای مردمان خوب این وادی

عطا فرما،

هزار امید

هزار و سیصد آگاهی

هزار و سیصد و هشتاد بهروزی

هزار و سیصد و هشتاد و هشت لبخند زیبا را...

                                                      سال نو مبارک...

+ نوشته شده توسط حمید در شنبه 1388/01/08 و ساعت 10 بعد از ظهر |

تورا قسم به عاشقان بی نشانت

خدایا !

تورا قسم به عاشقان بی نشانت

 

تورا قسم به دعای شبانه مجنونان درگاهت

 

تورا قسم به نیایش سبز سحرخیزانت

 

تورا قسم به نمازهای عاشقی،

 

تورا قسم به اشکهای منتظرانت

 

توراقسم به سجده های پی درپی دوستدارانت

 

تورا قسم به دلهای پاک و صاف مشتاقانت

 

توراقسم به هرآنچه زیباست ،

 

 تو را قسم به هرآنچه با عظمت تو روان است

 

تو راقسم به هرآنچه تو دوست میداری

 

مباد که تنهایمان گذاری ،..

 

مباد که مارا از درگاهت برانی و به غیر واگذاری

+ نوشته شده توسط حمید در جمعه 1387/12/30 و ساعت 3 بعد از ظهر |

تو معناي تمام واژه هاي مني براي عاشقانه هايم به دنبال واژه 

مي گردم... تو بازهم در من ظهور مي كني...تو باز هم مرا به دنياي خود مي

بري....

تو باز هم مثل هميشه به اوج مي بريَ...به ناكجا....

لبخند كه مي زني پرنده ي دلم بال بال مي زند... با اين دل پر بريده

چه كنم؟...

مي خواهم از آنجايي بگويم كه نگاهم در نگاهت حل شد....من عاشق تر شدم و عاشقانه اي

آبستن...در نا كجاي ذهنم تو اردو زدي....دلم كه ديگر ملك خصوصي توست....و من نوشتم

از بودن تو ...تویی كه ...

از تو براي تو و براي دلتنگي هاي هميشگيم مي نويسم...

و تو ...تو كه حجم بودنت به اندازه ي تمام هستي من است....

بگذاريد همه بدانند ....بگذاريد بدانند.......مي خواهم فرياد كنم ....

باشد اين بار هم نه....اما مي گويم كه من تو را بهترين میدانم تو را...مي 

خواهم تو که از هر کسی واسم عزیزتری.

الهه جونم عزیزم کار امروزت رو هیچ وقت فراموش نمی کنم

دوست دارم گلم

+ نوشته شده توسط حمید در شنبه 1387/06/16 و ساعت 4 بعد از ظهر |