
با تو ، همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم ،
با تو ، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند ،
با تو ، کوهها حامیان وفادار خاندان من اند ،
با تو ، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند ،
ابر حریری است که بر گاهواره من کشیده اند ،
با تو ، دریا با من مهربانی می کند ،
با تو ، سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند ،
با تو ، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند ،
با تو ، من با بهار می رویم ،
با تو ، من در عطر یاس ها پخش می شوم ،
با تو ، من در هر شکوفه می شکفم ،
با تو ، من در طلوع لبخند می زنم ، در هر تندر فریاد شوق می کشم ،
در حلقوم مرغان عاشق می خوانم ، در نای جویباران زمزمه می کنم .
با تو ، من بودن را ، زندگی را ، شوق را ،
عشق را ، زیبائی را ، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم .
با تو ، من در خلوت این صحرا ، در غربت این سرزمین ، در سکوت این آسمان ،
در تنهائی این بی کسی ، غرق فریاد و خروش جمعیتم ،
و "بوی باران ، بوی پونه ، بوی خاک ،
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک " ،
همه خوشترین یادهای من ، شیرین ترین یادگارهای من اند .
بی تو ، من ......
نه ، از بی تو بودن نمیگم چون هیچوقت خودمو بی تو حس نکردم . از با تو بودن ، دل برام عادتی
ساخته که بی تو بودن رو باور ندارم ، همیشه و همیشه با تو بودم ...






تو را دوست میدارم نمی دانم چرا









